+ تولد عسل مامان
این هفته هم که قرار بود تولد دخملی رو بگیریم و خدا روشکر همه چی با برنامه ریزی کرده بودیم پیش رفت و به بچه ها هم خوش گذشت و با بودن عمه های مهربون دل آرا و آرتا جون و نسیمه جون این جشنمون زیباتر شد
تقریبا همه بچه ها هم اومدن و کلی آتیش سوزوندن و ما هم میشه گفت جشن پایان مهد کودک و برای این دخمل وروجک گرفتیم
کارت دعوت به تولد دخملی 

دخملی مامان 

دلبر ها ی شیرین 

وروجکها همراه با کیانای کوچکترین مهمان 

دل آرا و امیرپارسا

دل آرا و مادر جون

وروجکهای نازدار امیر پارسا.آرنوشا.کیارش.علی.نیکو.کیانا.صنم .آرتا.سارا.محمدحسین اون بالای مبل 

دخملیهای نی ناش ناش



آرتا جون و دل آرا. ترگل و نیکو

آرتا جون و نیکو .هانا و دل آرا

نیکو جون و دل آرا
+ تولد دخملی مامان
روزها و شبها میگذرن و فقط امید به زندگی و انگیزه ای مثل فرزند هست که به تلاش بیشتر ما رو سوق میده تا بتونیم برای عزیزانمون آرامش و راحتی به ارمغان بیاریم و در همین راستا ست که این فرشته کوچولوها هم رشد میکنن و وقتی نزدیک به روز تولدشون میشه یه حس و حال خوبی به آدم دست میده و امروز هم همین حال و هواست و من صبح با یه جعبه شیرینی رفتم به بیمارستان محل تولد دل آرا جون و اتفاقا همون پرسنل پرستاری هم بودن و شادیمو با اونها هم تقسیم کردم البته مراسم جشن تولد دخملی مامان روز ۵ شنبه هست و قراره دوستهای مهدکودکش و با بعضی از دوستهای خودمو هم دعوت کنم و آرتا جون هم با مامانش و عمه های دل آرا هم میان 
دل آرا جون عشق مامان در آخرین دیدار با مادر بزرگ (مامان بابا محمد)

دل آرا جون بغل پدر جون (بابا مامان پریسا)

دل آرا خوابالو

قربون خنده ها دخملی

ورورجک مامان

قربون دندون در آوردنت بشم من

دو وروجک همیشگی آرتا و دل آرا



+ پست تصویری دخملی مامان
هدیه بابامحمد و دل آرا جون به مناسبت روز مادر

دلبر مامان 

نقاشی دخملی مامان

دختر کدبانوی مامان

خاله بازی 

دل آرا و ساراجون 

دل آرا جون در شادی قبل از انتخابات

دل آرا و صنم جون مرکز خرید پرشیا

علیرضا . ونداد . دل آرا و صنم و سام کوچولو

دل آرا و صنم و سام کوچولو






ایلیا کوچولو


کارنامه دل آرا جون پایان 9 ماه


پ . ن : قراره آخر هفته تولد دخملی مامانو بگیریم اونهم پست بعدی توضیحاتشو میدم
روز جمعه هم با صنم جون و مامانش رفتیم دریا و کلی هم بازی کردیم و با زدن کرم ضد آفتاب و روغن هممون سوختیم
+ هفته پر التهاب+عکسهای دخملی مامان از اردو + جشن فارغ التحصیلی
هفته ای که گذشت پر از اتفاقات بسیار تاسف بار بود و همه مردم ایران در غم و ماتم هستن
و شلوغی خیابونها از پیر و جوون و زن و مرد
دل آرا جون عزیز مامان تو الان متوجه نمیشی و همش سوال میکنی فقط دعا کن که انشاله ختم به خیر کنه 
تولد دخملی مامان که ١١ تیر بود بود تعویق افتاد و قرار ه تا آروم شدن این اوضاع صبر کنیم چون اصلا حالو حوصلش نیست که کاری بکنیم
البته الحمداله دل آرا به این مدتی که عقب افتاده سماجت نکرد و با صحبتی که باهاش کردیم راضی شد
دختر عمو جونم نازنینم تولد مبارک
کلی عکس میخواستم براتون بذارم که الان ۵ روزه که نمیتونم آپ کنم ولی به محض پر سرعت شدن اینترنت حتما براتون میذارم 
خورشید مو طلایی تو دوست خوب مایی اون بالاها میشینی
غنچه ها رو میبینی میخندی از راه دور باغچه میشه پر از نور
امروز هم که بابا محمد از ورزش اومد و طبق معمول هفته های گذشته که میدومد و یه صدمه ای دیده بود دستش باند پیچیده بود و الان هم رفته عکس بگیره چون احتمال شکستگی داشته امان از دست این بابا محمد
این هفته پرونده ٩ ماهه دخملی مامان رو هم دادن یعنی پایان دوره مهد که ٣ ماه دیگه میره ولی میتونه نره که محاله چون من از پس این وروجک بازی خانم بر نمیام
هدیه عزیز دل مامان به مناسبت روز مادر





+ بیماری دل آرا جون
یک درخت اینجا یک درخت آنجا هر دوتا سبزند
هر دوتا زیبا این یکی نزدیک آن یکی دور است
این یکی سیب است آن هم انگور است وای دوتا گنجشک
آمدند اینجا به سیب و انگور نوک زدن آنها
.........................................................................................
امیر پارسا جون و علی عزیزم تولدتون مبارک
هفته ای که گذشت یکی از بدترین هفته ها و پر استرس ترین
روزها رو برای من و دل آرا و بابا محمد ببه همراه داشت اونهم به خاطر اینکه دخملی مامان روز شنبه وقتی که اومد خونه با شادی و خوشحالی به بازی و کمک به من و که به تازگی با یه وسواس خاصی دوست داره بعضی از ظرفها رو که میتونه کمک کنه و بشوره و عصر هم با هم رفتیم بیرون و شب که طبق معمول اومد و داشت سی دی میدید که یهو احساس سرما کرد و بعدش هم لرز و تب 40 درجه و بماند که تا صبح فقط پاشویه شد و تا حدی تب داشت که بردیمش حمام و توی وان با آب ولرم هم افاقه نکرد
و تبش قطع نشد و صبح هم هی تب میکرد و قطع میشد عصر هم بردیم دکتر و دکتر هم معاینه کرد و گفت نه عفونت تو گلو دیده میشه نه سرما خورده و نه گوش درد پس باید آزمایش فوری ا د ر ا ر بده تا معلوم بشه چیه
بعد از آزمایش هم جواب رو گفتن روز 5 شنبه میدن و با تاکید دکتر بر اورژانسی بودن مساله فردا جوابشو گرفتیم و دیدیم بله خانمی دچار عفونت شدید ا د ر ا ر شده و دکتر براش سونو گرافی نوشت چون دل آرا پهلوهاش هم از همون روز درد گرفته بود میخواستن بفهمن که کلیه چند درصد عفونت داره که اگر شدیده ببریم بیمارستان بستری کنیم و منم که طبق معمول همش در استرس اینکه نکنه دخترمو از دست بدم و نکنه چیز دیگه ای که به من نمیگن در حال گریه 
بودم و طفلی بابا محمد ظاهرش آروم ولی در باطن شدیدا نگران بود
و به لطف خدا میزان عفونتش کم بود و با آمپولهای جنتامایسین فعلا تحت در مانه
شب هم در حال برگشت خیابونها خیلی شلوغ بود و اصلا امکان رفتن با ماشین نبود و ما هم سوار بر این موج انتخاباتیها به طرف خونه بودیم و دل آرا در همون بی حالی هم ورورجک بازی رو در میاورد
طفلی دخملی مامان که اینقدر به خوردنش میرسید تا 5 روز هیچی نمیخورد و فقط مایعات میخورد همش سر درد داشت
روز 5 شنبه هم که تولد دوتا از دوستهاش بود که نتونست بره و خیلی هم ناراحت بود و غصه میخورد
عصر5شنبه هم دایی امیرم از تهران اومده بود تا به مامانم سری بزنه پیشنهاد داد تا دل آرا روببریم بیرون تا بچه هوایی عوض کنه و رفتیم کنار دریا و دخملی یه کمی ماسه بازی کرد و زودی هم خسته شد چون خیلی بدنش ضعیف شده و تحملش کمتر شده و هر چی بهش بگیم زودی بغض میکنه بعدش هم
انگار هر سال 2 یا 3 هفته مونده به تولدی خانمی ماباید منتطر بیمار شدنش باشیم چون هر سال تواین موقع مریض میشه
ولی باز هم خدا رو شکر که دختر گلم حالش داره بهتر میشه و میتونیم خوب دوپینگش کنیم تا به روال عادی برگرده


+ مهمان
دیشب یکی از دوستهای خیلی صمیمی بابا محمدم به نام مهران با خانمش بیتا جون و دخترشون از بندر عباس اومدن بابل و کلی با دخترش آتیش سوزوندیم البته صنم الان 8 سالشه ولی با اینحال تونستیم ارتباط خوبی با هم بر قرار کنیم اینم صحنه هایی از آتیش سوزوندن ما در یکشب


مادران فردا

وروجکها تو کمد رختخواب



مادر بزرگها وارد مشوند

دوقلوها

ننه سرما ها وارد میشوند

راستی کولر مونو از دیروز برای تابستون افتتاح کردیم و به علت گرمایی بودنم مامان و بابا مجبورن برای اینکه من عرق نکنم روشن بذارن
امسال هم نسبت به دیگران ما زودتر افتتاح کردیم از بس شرجیه
+ دختر شیرین مامان
یکی مانند برف است سفید و روشن و پاک یکی هم سرخ رنگ است
چوگل بر سینه خاک همه هستند یکرنگ همه هستند زیبا
یکی زرد است رویش چو رنگ شاد خورشید یکی هم مثل شبها
سر و پایش سیاه است همه هستند یکرنگ همه هستند زیبا
چه در اینسوی دنیا چه در آنسوی دنیا 

واحد کار این هفته خانمی در رابطه با تفهاوتهای فردی بود و کلی هم در این مورد تحقیق داشتن
مثلا یه روز من و با خودشو نقاشی کرد و خیلی جالب بود ولی نقاشی رو برد مهد و من نتونستم براتون توی این پست بذارم موضوع این بود که منو واقعا مثل خودم کشید یه صورت گرد و چشمهای سبز و آبی و طوسی رو قاطی کرد و تپلی کامل و موهای قهوای همراه با رنگ زرد که به قول خودش مش موهاته و خودشو با موهای صاف مشکی و قد تقریبا بلند و هر موردی که تفاوت داشتیمو با یه خط یه هم ارتباط میداد
دیروز هم با صنم و مامانش و نسیم جون و نیلا رفتیم پارک کلی بهشون خوش گذشت

پ.ن : امروز عزیز جونمو آوردیم خونه و دکتر گفته چون دیابت داره نمیشه که عملش کنیم و باید با استراحت مطلق 3 ماهه خود به خود محل شکستگیش جوش بخوره 
+ دختر شجاع مامان
دیروز روز جشن باله خانمی بود و با کلی قرتی بازی و جینگیلو منگول بازی رفتیم و توی راه هم همش بهش میگفتم بیا بشین تا باد به موهات نخوره و کلی سفارشهای مادرانه جهت خراب نشدن موهای نازش و بالاخره رسیدیم به محل مورد نظر
تا رسیدیم صنمو تو حیاط ورودی دید و با یه هیجانی دوید تا اونو ببوسه چنان افتاد تو باغچه بزرگی که کنارشون بود
تمام دستهاش و پاهاش زخمی شد چون دقیقا افتاد توی بوته های گل رز که پر از تیغ بود
منم چنان دویدم که ببینم چی شده طفلی بچم تا دید من هراسون طرفش میرم برای اینکه منو ناراحت نکنه خودش پا شد و گفت چیزی نیست و دوید رفت تو سالن ولی شب اینقدر دستش و پاهاش درد میکرد که تب کرد و توی تب هم هضیون میگفت
امروز صبح ساعت یکربع به هفت صبح هم امتحان آیین نامه و شهر رو دادم و قبول شدم
و منم مثل دخترم با هیجان که به دوستهام بگم که قبول شدم چنان افتادم توی جوی آب که طمع درد زخمهای دست و پای دخترم رو حس کردم
چه کارهایی این دوروز اتفاق افتاده
از دیروز با بابایی محمد در حال تصمیم گیری در مورد کلاسهای تابستونی خانمی هستیم و قراره دخملی رو کلاس شنا که مربیش یکی از دوستهای مهربونم لیدا جونه بره و کلاس موسیقی و باله هم که روشه فکر میکنم خیلی خوب وشادی آفرین باشه
صنم بلا و وروجک مامان

وروجکهای کلاس باله 

پ.ن : دیروز عزیز جونم توی حیاط خونشون یهو افتاد زمین و قسمتی از استخوان کمرش شکست و امروز عملش کردن
و قراره برای یه هفته دیگه عمل دوم هم انجام بشه و همه ما براش دعامیکنیم تا زودتر خوب بشه 
+ یه هفته پر هیاهو
نی نی تا یک پرنده توی قفس می بینه دلش براش می سوزه
کنار اون می شینه به اون پرنده می گه کاش که قشنگ نبودی
پرهای زشتی داشتی رنگ و وارنگ نبودی چون خوشگلی تو باید
تو این قفس بمونی برای صاحب خود به زور آواز بخونی
مامان دل آرا : این هفته ای که گذشت و منم که خیلی مشغول بودم و اصلا وقت نداشتم به دوستهای گلم سری بزنم و وبلاگ دخملی رو هم آپ کنم. هفته گذشته که مامانم خیلی حالش بد بود و همش به این دکتر و اون دکتر مراجعه میکردیم تا علت ضعف و بیحالی مامانم رو پیدا کنن و کلی عکس و سونوگرافی و آندوسکوپی و خلاصه همش در گیر بودیم و در آخر هم معلوم شده که کمی از ناراحتیش از کلیه و کمی هم از روده و بماند که تو این مدت چه بر سر من و برادرهام اومد و همش از خدا میخواستیم که بیماری بابام به مادر م اثری نداشته باشه که خدا روشکر از اون لحاظ به خیر گذشت
هفته قبل به خاطر اینکه مادر همه بچه هایی که تو مهد کلاس زبان و ژیمناستیک میرن و از مربی ها همش سوال دارن که بچه ها چطورن و آیا باید کلاسها ادامه داشته باشه یا اینکه بچه ها علاقه دارن یا نه و ... قرار گذاشتن که حضوری 10 نفر 10 نفر برن کلاس و با نحوه کار با بچه ها آشنا بشن و خیلی خیلی عالی بود و معلوم شده که دخملی مامان تو کارهای ورزشی و نقاشی و فعالیتهای اینچنینی خیلی موفق تره 
به قول خودش من میخوام یه خانم زیبا و خوش تیپ بشم و به همه ورزش و رقص یاد بدم 
روز 2 شنبه قبل هم رفتیم خونه صنم اینها و دخملی ها کلی با هم بازی و شادی کردن و آتیش سوزوندن 
روز 4 شنبه هم عکسهای فارغ التحصیلی با لباس مخصوصشون رو هم گرفتن و به محض تحویل گرفتن عکس از مهد تو پست بعدی براتون میذارم
با مامان صنم هم برنامه گذاشتیم که از اول تیرماه بچه ها رو هفته ای سه بار ببریم دریا و بعدش هم تو کلاس شنا ثبت نامشون کنیم تا تابستون خوبی رو بگذرونن البته استخر دریا کنار یه استخر سرپوشیده نیست و محیط خیلی خوشگل و تمیزی رو داره و ساعت آموزش این وروجکها مختص سن خودشونه از رده 4 تا 7 ساله 
روز یکشنبه هم قراره یه جشن باله تو سالن محل آموزششون بگیرن و از بین بچه ها یکی رو انتخاب کنن و برای مرحله آموزش بعدی برای گروه بالاتر 
شب قبل هم که دایی پیام و زندایی و آقا محمود و خانمش و آقای ابهرزاد بودن خونمون و دل آرا کلی با ایلیا کوچولو بازی کردن و بعداز رفتنشون هم با سماجت کامل بهم میگفت مامان بیا برای منم یه داداشی بیار
منم که کم نیاوردم و بهش میگفتم مگه تو خواهر نمی خواستی میگفت نه اشتباه کردم با خواهش صحبت میکرد
ببخشید دخترم که به این خواسته تو نمیتونیم عمل کنیم
ایلیا لپو 5 ماهه

جیگر مامان و ایلیا

عشق مامان 

+ اردو + خاله بازی
شالیزار تو بسیار زیبایی زیبایی
گاهی خشک گاهی سبز گاهی زرد
گاهی خیس گاهی گرم گاهی سرد
در هر فصل زیبایی تو بسیاز زیبایی
شالیزار شالیزار
تولد ۶٢ سالگی شوهر عمه عزیزم مبارک
این هفته دخملی مامان با 46 تا از هم مهدکودکیهاشون رفتن اردو با دوتا اتوبوس این خاله های مهربون وروجکها رو بردن به یکی از جنگلهای اطراف که واقعا کار بسیار دشواریه و از صمیم قلبم بهشون خسته نباشی میگم
دخملی مامان حیاط مهد کودک

دل آرا که خیلی خوش گذشته بود و از شادی رفتن به اردو تا 2 روز فقط داشت تعریف میکرد و با تمام هیجانی که تو حرفهاش بود باید ماهم که سرتا پا گوش به خانم و به قول خانم خنده واقعی هم که باید میکردیم خلاصه کلی ماجرا داشتیم

از کلاس باله هم که رفته خیلی راضیه و لذت میبره و از اینکه به این کلاس رفته ماهم خوشحالیم چون فکر میکنم برای روحیه این خانم مفید بوده
منم که اولین جلسه مادران امروز رو رفتم و یه جلسه فوق العاده ای بوده و این هفته هم در مورد معجزه تشوبق جلسه داریم که بعدا براتون مینویسم هفته گذشته در مورد آرزوهای والدین برای فرزندان خود و باید و نبایدها بود
از اول هفته ای که گذشت دل آرا خانم با دختر همسایه روبرومون که سارا اسمشه و 1 سالی هم از خانمی کوچولوتره میرن تو حیاط و کنار درخت آلبالوها خاله بازی میکنن و کلی هم شادن 

صنم جون و دل آرا ی وروجک

سارا کو چولو و دخملی



پ.ن : نی نی گولو دایی پیام و زن دایی معصوم هم دختره وای چه شادیم که تو این خانواده یه دخمل مامانی دیگه هم قدم میذاره


a>img src="http://bd.lilypie.com/iManp3.5.png" alt="Lilypie Expecting a baby Ticker" border="0" />

