دلتنگی دخملی + ماجرای دل آرا و موش

روز 5 شنبه که عمه مهین جون خانمی اومده بودن با خودش یه شیر روزانه آورده بودن چون عادت به خوردن همین شیر داشته گذاشتن تو یخچال و فردا هم که رفتن و عصر شنبه دخملی رفت و توی یخچال رو دید و اومد با یه هیجانی که مامان مامان امروز شام رو بیشتر  و زودتر آماده کن منم با تعجب {#emotions_dlg.e3}بهش نگاه کردم و ازش پرسیدم که مگه چه خبره که اینکارو کنم همچین با یه حالت حق به جانبی بهم نگاه کرد و گفت خوب عمه مهین و آقای ملکی میخوان بیان دیگه مگه ندیدی شیر عمه مهین خونمونه{#emotions_dlg.e49}{#emotions_dlg.e49}از همون روز دخمل گلی احساس دلتنگی کرد و خیلی دلش میخواست دوباره عمه ها و نسیمه جون و آرتا رو ببینه{#emotions_dlg.e46}

......................................................................................................

جدیدا آقای پدر دخملی رو از یه راه جدیدی به خونه میاره  که تو مسیرشون یه مغازه بزرگ پرنده و حیوونهای مختلف وحشی و اهلی رو میفروشن و شده کار هر روزه این وروجک خانم که از دور اونها رو ببینه و گزارش کامل رو برام تعریف کنه و تو این همه حیوون عاشق موشهای سفید شده و شدیدا عشقولانه از خودش در میکنه و تازه دیده که تخمه و هر چیزی که دستشون میاد میخورن و خودش تغذیه مهدشو نمیخوره و میاره میده به فروشنده که برای موشهاش بریزه تا بخورن البته خودش اصلا نزدیک نمیشه چون هم احتمال آلودگی و هم آلرژی داره {#emotions_dlg.e38}

........................................................................................................

امروز هم که عزیز جونم به طرف کربلا راه افتادن و من خیلی خوشحالم که به این سفر رفته انشاله به صحت و سلامت برگرده وای چقدر دلم تواین مدت کم براش تنگ شده چون حداقل روزی 5 بار براش تماس میگرفتم و صحبت میکردم {#emotions_dlg.e10}

 

فرشته زیبای مامان{#emotions_dlg.e5}

عزیزهای دل من قلب

/ 1 نظر / 7 بازدید
مامان دیبا و پرند

سلام دوستم خوش بگذره خانم گل. چه دل و قلوه ای هم رد و بدل می کنند این دوتا.[قلب][قلب]