بیماری دل آرا جون

یک درخت اینجا      یک درخت آنجا       هر دوتا سبزند   

 هر دوتا زیبا   این یکی نزدیک          آن یکی دور است   

این یکی سیب است     آن هم انگور است    وای دوتا گنجشک

آمدند اینجا           به سیب و انگور        نوک زدن آنهالبخند

.........................................................................................

هوراامیر پارسا جون و علی عزیزم تولدتون مبارکماچ

هفته ای که گذشت  یکی از بدترین هفته ها و پر استرس ترین استرسروزها رو برای من و دل آرا و بابا محمد ببه همراه داشت اونهم به خاطر اینکه دخملی مامان روز شنبه وقتی که اومد خونه با شادی و خوشحالی به بازی و کمک به من و که به تازگی با یه وسواس خاصی دوست داره بعضی از ظرفها رو که میتونه کمک کنه و بشوره و عصر هم با هم رفتیم بیرون و شب که طبق معمول اومد و داشت سی دی میدید که یهو احساس سرما کرد و بعدش هم لرز و تب 40 درجه و بماند که تا صبح فقط پاشویه شد و تا حدی تب داشت که بردیمش حمام و توی وان با آب ولرم هم افاقه نکرد ناراحتو تبش قطع نشد و صبح هم هی  تب میکرد و قطع میشد  عصر هم  بردیم دکتر و دکتر هم معاینه کرد و گفت نه عفونت تو گلو دیده میشه نه سرما خورده و نه گوش درد پس باید آزمایش فوری ا د ر ا ر بده تا معلوم بشه چیهمتفکر بعد از آزمایش هم جواب رو گفتن روز 5 شنبه میدن و با تاکید دکتر بر اورژانسی بودن مساله فردا جوابشو گرفتیم و دیدیم بله خانمی دچار عفونت شدید ا د ر ا ر شده و دکتر براش سونو گرافی نوشت چون دل آرا پهلوهاش هم از همون روز درد گرفته بود میخواستن بفهمن که کلیه چند درصد عفونت داره که اگر شدیده ببریم بیمارستان بستری کنیم و منم که طبق معمول همش در استرس اینکه نکنه دخترمو از دست بدم و نکنه چیز دیگه ای که به من نمیگن در حال گریه گریهناراحتبودم و طفلی بابا محمد ظاهرش آروم ولی در باطن شدیدا نگران بود استرسو به لطف خدا میزان عفونتش کم بود و با آمپولهای جنتامایسین فعلا تحت در مانهبغلشب هم در حال برگشت خیابونها خیلی شلوغ بود و اصلا امکان رفتن با ماشین نبود و ما هم سوار بر این موج انتخاباتیها به طرف خونه بودیم و دل آرا در همون بی حالی هم ورورجک بازی رو در میاوردلبخند طفلی دخملی مامان که اینقدر به خوردنش میرسید تا 5 روز هیچی نمیخورد و فقط مایعات میخورد همش سر درد داشتناراحتروز 5 شنبه هم که تولد دوتا از دوستهاش بود که نتونست بره و خیلی هم ناراحت بود و غصه میخوردگریهعصر5شنبه  هم دایی امیرم از تهران اومده بود تا به مامانم سری بزنه پیشنهاد داد تا دل آرا روببریم بیرون تا بچه هوایی عوض کنه و رفتیم کنار دریا و دخملی یه کمی ماسه بازی کرد و زودی هم خسته شد چون خیلی بدنش ضعیف شده و تحملش کمتر شده و هر چی بهش بگیم زودی بغض میکنه بعدش هم گریه انگار هر سال 2 یا 3 هفته مونده به تولدی خانمی ماباید منتطر بیمار شدنش باشیم چون هر سال تواین موقع  مریض میشهمتفکرولی باز هم خدا رو شکر که دختر گلم حالش داره بهتر میشه و میتونیم خوب دوپینگش کنیم تا به روال عادی برگردهبغلماچهورا

/ 8 نظر / 16 بازدید
سارينا

[گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل][گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل][گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل]

parssa

سلام منم قراره بابلی بشم [نیشخند] خوب خانمی جونم بابلیه [لبخند] راستی خانمم از این کلیه و اینا درست میکنه! خواستی معرفی میکنم دلارا جون شما دختری هستی که منم میخوام یکی داشته باشم عزیزم تولدت نزدیکه کاش منم دعوت میکردی با مونا جون میومدیم برات کادو میاوردیم[ناراحت] چه باشیم چه نباشیم تولدت هزارتا[گل]مبارک[ماچ]

ارغوان

راستی ما هم بالاخره بعد عمری اپ کردیم بیاید که خوشحال میشیم[ماچ][بغل][ماچ][بغل][ماچ][بغل][چشمک][هورا]

مامان آرتا.نسیمه

روزت مبارک باشه خانم..... بگردم الهی که تو انقدر مریض شدی