سوغات

وقتی میرم فروشگاه   کیفمو ور میدارم       اول سلام میکنم

پولمو بر میدارم    توی فروشگاه پر از       جنسهای رنگارنگه

از فروشگاه میخرم      یه عالمه نقاشی     پاکنی و تراشی

وقتی خرید رو کردم     به خونه بر میگردمهورا

مسافرت رفتن عزیز جون من برای دل آرا خیلی عالی بود و خانمی کلی سوغات ازش گرفته و بسیار خوش به حالش شدلبخند وروجکی که کمتر میومد و راضی میشد که بریم خونه عزیزجون اونهم به خاطر اینکه بچه ای نبوده که باهاش بازی کنه و حوصلش سر میرفت الان راه براه بریم خونه عزیز آخه عزیز با من کار دارهبغلشاید سوغاتی بیشتر برام آورده یادش رفته بده چشمک دیروز در رابطه با رفتن من به سرکار و فعالیت مجدد من بوده که دل آرا رفته تو کمد رختخواب و زار زار گریه میکردو دلم براش کباب شدسوالناراحتبهش قول دادم که حتما قبل از اومدنش از مهد من خونه باشم و الان کمی راضی شده ساکت

دخملی رفته مهد و به بچه ها گفته که تولد مادر جونمه و امروز اومده میگه مامان کیانا و نیکو با سیندخت هم میان تولد تعجبامان از دست این دخمل بلالبخند

ماچدل آرا و کتایونماچ

قلبعزیز دل مامانقلب

/ 10 نظر / 6 بازدید
مهـــــــــران

سلام دوست خوب چه وبلاگ جالبی داری تبریک می گم با خدا وارد کل کل شدم. تعجب نکن! اما اگه جای خدا بودم... با مطلبی تحت این عنوان بروز شدم بهم سر بزن و نظرتو بده که خیلی برام مهمه.

پانیذ

سوغاتی هاش مبارک . به روز و بهروز باشین . راستی من هم اگه بودم واسه سر کار رفتن مادرم گریه میکردم. ؟آخی طفلی دلارا....

ننه گلی

سلام خدا حفظ کنه عزیزجونو[چشمک]